راههای تکامل نظریه های حقوق بشر در گذر تاریخ و ادبیات (دوازدهم)

De mänskliga rättigheternas väg, genom historien och litteraturen

Professor Ove Bring :نویسنده

اقتباس و تالیف: آراز م. فنی    مارس ۲۰۱۷


در مقاله ی پیش، به بررسی رشد اسلام، درگیری مسلمانان با مسیحیان در مناطق مختلف آسیای صغیر و اروپا و همچنین اشاره ائی به قوانین و حقوق اسلامی داشتم. مطالبی نیز اگرچه کوتاه در رابطه با جنگهای صلیب نوشتم. 

در این بخش مایل هستم به یک موضوع بسیار مهم که محل درگیری روشنفکران، دانشمندان علوم اجتماعی/سیاسی و همچنین سیاستمداران و کنشگران سیاسی بود و هست داشته باشیم. این مبحث بزرگ و تاریخی بحث مدرنیته و اسلام است. به بیان بهتر آیا اسلام می تواند مدرن شود. یعنی از علوم، علوم اجتماعی، موسسات سیاسی و فرهنگی تکامل یافته در کشورهای مدرن استفاده کرده و دموکراسی و حقوق بشر را در مناطق نفوذ خود نهادینه کند؟ تضادی که حدود هزار سال پیش بین مسلمانان و مسیحی ها شروع شد بنظر می رسد که وارد مرحله ی جدیدی شده است! با انتحاب دونال ترامپ در آمریکا، و شاید قبل از آن با به قدرت رسیدن احزاب راست در دانمارک، نروژ، هلند، فرانسه و به قدرت رسیدن احزاب ناسیونالیست افراطق در مجارستان و لهستان از یک طرف و قدرتهای فاندمنتالیست در ترکیه، ایران، پاکستان و نیروهای تروریستی چون القاعده، داعش و اخوان المسلمین شاید بشود گفت که رودرروئی بسیار مشخصتر شده است. به این قدرتها باید عربستان سعودی و شیخ نشینهای اطراف خلیج فارس و از طرف دیگر شیعیان لبنان، رژیم اسد و گروه های راست اسلامی در فلسطین را اضافه کرد. 



اسلام و نوزائی دینی در آسیاسی صغیر، هنوستان و ایران با رشد اسلام نظامی که با دخالت و کمک ایالات متحده و برای تضعیف اتحاد شوروی صورت گرفت سیاست بین المللی شاهد رشد اسلام نظامی شد. امروز با افشا شدن برنامه های سازمان سیا دیگر سخن از کمربند سبز دور اتخاد شوروی مسئله ی مخفی نیست و تنها ادعا هم نیست. 

آمریکا مجاهدین افغانی را در مقابل شوروری و حکومت ببرک کارمل آموزش داد. با خمینی برای سرنگونی شاه که با شوروی مماشات داشت و ختی گاهن شوروی و آمریکا در مقابل هم قرار داده و سعی در پیش بردن سیاستهای خود می کرد با عدم حمایت خود از رژیم شاه و مذاکره با طرفداران خمینی راه را به قدرت گرفتن خمینی و حکومت اسلامی باز کرد. 

سیاستهای پاکستان در عربستان سعودی ، پاکستان، آسیاسی میانه و ترکیه برای به قدرت رساندن مذهبی ها امروز آشکارتر از آن است که کتمان شود. بدین ترتیب فوندمنتالیسم و تروریسم اسلامی در عراق، لیبی، ایران، پاکستان، یمن، مصر و سایر کشورهای اسلامی رشد کرد. بطوریکه خیلی از ایدئولوگهای روابط بین الملل چون هانتینگتون بعد از فروپاشی شوروی صحبت از جنگ تودنها کردند. پاره ائی هنوز هم تضاد اساسی بین المللی را بین اسلام و غرب می بیند!

سئوال این است که آیا مبارزه  بین راستهای مسیحی و بنیادگرایان و تروریستهای اسلامی بزرگترین چالش بین الملی موجود است؟ آیا قرنها حکومت غیر مذهبی در غرب قدرت را به دست راستها و فاشسیتها خواهد سپرد؟

آیا اسلام می تواند خودش را با سکولاریزم و مدرنیته آدابته کند؟

آیا اسلام ظرفیت همگرائی با رشد و توسعه ی تکنیکی، اقتصادی و موسساتی دوران جهانی شدن را دارد؟ آیا اسلام حاضر به پذیرش ناسیونالیسم ملی و هویتهای جدید اجتماعی افراد؛ از آن جمله آزادی انتخاب، آزادی اجتماعات، آزادی مذهب، آزادی شغل و سایر آزادیهای مندرج در منشورهای حقوق بشر را دارد؟

آیا کشورهای مسلمان می توانند با سایر کشورها که ایدئولوژی های متفاوتی دارند مسالمت آمیز زندگی کنند؟

برای بررسی این موضوع که محدود خواهد بود من ضمن اشاره به بحثهای چند صد سال بخصوص صد و پنجاه سال اخیر و جدلهای بعد از انقلاب اسلامی خواهم داشت. در رابطه با سئوالات و بررسی آنها این مقاله چنین ظرفیتی را ندارد ولی امیدوارم که بعدن چنین امکانی فراهم شود! 

در رابطه با مدرنیزه شدن اسلام و اصلاحات در قوانین و سنتهای اسلامی بحثهای مداومی در ایران و سایر کشورهای اسلامی و همچنین در بین جامعه شناسان سیاسی و سایر علوم اجتماعی در ایران در جریان بود و هست. پاره ائی بر این باور هستند که اسلام همانند سایر مذاهب قابلیت مدرن شدن دارد. برای نمونه می شود از سه شخصیت اسلامی و یک جریان اسلامی جدید نام برد. آقای طالقانی، آقای منتظری و آقای یوسف اشکوری سه چهر ی شناخته شده ی مذهبی هستند که به مدرن شدن اسلام باور دارند و به گونه ائی مشخص در این را تلاش کردند. رهبران و پیروان جنبش سبز در چند سال اخیر سعی در نشان دادن این چهر از اسلام را دارند گرچه سیاستهای گروه غالب بر این جنبش سیاست یکدستی نداشته و تضعیف شده است!

همانطوریکه در مقاله ی قبلی توضیح دادم رشد و قدرت گرفتن اسلام چالشی بود با ادیان موجود در دور ه ی تسلط تفتیش عقاید و آغاز هزاره ی دوم میلادی. بدیگر بیان تضادی که حدود هزار سال پیش بین مسلمانان و مسیحی ها شروع شده بنظر می رسد که وارد مرحله ی جدیدی شده است! با انتحاب دونال ترامپ در آمریکا، و شاید قبل از آن با به قدرت رسیدن احزاب راست در دانمارک، نروژ، هلند، فرانسه و به قدرت رسیدن احزاب ناسیونالیست افراطق در مجارستان و لهستان از یک طرف و به قدرت رسیدن بنیادگرایان اسلامی در عربستان، پاکستان، افغانستان، ترکیه، ایران، مصر، لیبی، سومالی، یمن و شکل گرفتن نیروهای تروریستی چون القاعده، داعش و اخوان المسلمین شاید بشود گفت که رودرروئی بسیار مشخصتر شده است. به این قدرتها باید نفوذ شیخ نشینهای اطراف خلیج فارس و از طرف دیگر شیعیان لبنان، رژیم اسد و گروه های راست اسلامی در فلسطین را اضافه کرد.

تعدادی دیگری با استناد به حرکتهای افراطی در بین مسلمانان بخصوص در ایران (بنیادگرائی شیعه ی خمینی)، عربستان سعودی (وهابیسم و سلفیسم)، در مصر (اخوان المسلمین) فلسطین (حماس) در افغانستان (طالبانها)، در پاکستان، و قدرت گرفتن جریانهای افراطی چون طالبان، القاعده، النصره و دهها جریان افراطی مشابه، معتقد هستند که اسلام نمی تواند مدرنیزه شده و مدرنیته غربی را در خود جای دهد. یعنی دین از دولت جدا شود.

سئوال این است که آیا مبارزه  بین راستهای مسیحی و بنیادگرایان و تروریستهای اسلامی بزرگترین چالش بین الملی موجود است؟ آیا قرنها حکومت ایدئولوژی های سکولار/غیر مذهبی در غرب قدرت را به دست راستها و فاشیستها خواهد سپرد؟

برای بررسی این این سئوالها نقبی در تاریخ خواهیم زد و  به قرن شانزدهم میلادی برخواهیم گشت! میدانیم در این برحه ی زمانی در ترکیه عثمانیها به قدرت رسیده اند، در مصر پاشاهای مصری که ...هستند حکومت می کنند و در هندوستان فرزندان بابر (ببیرخان) از نوادگان چنگیز حکومت می کند. و حکومت ایران در دست صفویان و شاه عباس قرار دارد.

اما مثالهای مشخصی از تاریخ تکامل پاره ائی از کشورهای اسلامی خلاف این را ثابت می کند. در اواخر قرن شانزدهم و قرن هفده میلادی طبق نظر پاره ائی از کارشناسان رشد و توسعه (برای مثال استاوریانوس در کتاب شکاف جهانی) می نویسد که در قرن فده میلادی توسعه و رفاه اجتماعی در مصر، هنوستان، ایران، چین، ترکیه ی عثمانی و مصر در همان سطح قرار داشت که اروپائی ها داشتند. دوران صفویه و شاه عباس، اکبر شاه در هندوستان و عثمانی ها در ترکیه و در جامعه ی مصر نمونه های بسیار خوب هستند.

پژوهشگرانی که رشد و توسعه ی کشورهای مهم در قرون 16 و 17 میلادی را مطالعه کرده اند به این نتیجه رسیده اند که رفاه اجتماعی و. درجه رشد تجارت/ اقتصاد و موسسات مدنی بغیر از موسسات دولتی در کشورهائی/تمدنهائی چون ایران، مصر، هندوستان، ترکیه، چین و کشورهائی در آسیای میانه فرق جدی و اساسی با کشورهای اروپائی چون روسیه، انگلیس، فرانسه، هلند، اسپانیا و پرتقال نداشتند. فاصله ی و رشد تکنیک، سرمایه و ساختارهای اجتماعی در اروپای اواسط قرن 17 به بعد با شتاب از بقیه ی دنیا فاصله گرفت. شکل گرفتن دولتهای ملی که دموکراتیزه کردن جوامع غربی را بدوش گرفت و برای رشد رفاه اجتماعی، پایان جنگهای مذهبی که با صلح در وستفالی در (1648) خاتمه یافت تلاش جدی بود برای پایان دادن به جنگهای مذهبی، قومی/ملی در اروپا و ایجاد دولتهای ملی که منجر به ایجاد دولتهای رفاه ملی و دموکراسی در کشورهای اروپای گشت. باید تاکید کرد که کاپیتالیسم به عنوان نظام اقتصادی/سیاسی در همین سالها جای خود را در اروپا محکم کرد.

برای بررسی این مورد به قرن شانزدهم میلادی بر می گردیم. میدانیم که  در اواخر قرن پانزدهم در ترکیه عثمانیها به قدرت رسیده اند، در مصر پاشاهای مصری که ...هستند حکومت می کنند و در هندوستان فرزندان بابر (ببرخان) از نوادگان چنگیز حکومت می کند.

من در مقاله ی پیشین فرمانی را از سلطان محمد فاتح از کتاب ترجمه کردم که در آن بطور صریح به آزادی مذهب و نیز انتخاب شغل و محل زندگی تاکید داشت. اینک بد نیست که نگاهی به قوانین اکبر شاه نواده ی سلطان بابر ( ببر به ترکی) می تواند راهگشای بحث باشد.

سلطان اکبر بعد از به قدرت رسیدن تغییرات مهم و جدی در ساختار سیاسی، قضائی و اجتماعی هندوستان و سرزمین تحت تسلط خود بوجود آورد. اکبر با فرمانهای گوناگون مایاتهائی که به دوش سایر مذاهب از جمله هندوئیسم، یهودیها، مسیحیان و یا بت پرستان وجود داشت بتدریج لغو کرد. معماری، صنایع دستی، تجارت ادویه جات از هندوستان به سایر نقاط به اوج خود رسی. بجرات می شود گفت که هنوستان دوره ی حکومت اکبر در سطح گسترده ائی بسیار مرفه تر، آزادتر از سایر نقاط دنیا بخصوص اروپا. اگرچه اروپا دروان تفتیش عقاید را پشت سر گذاشته بود و دوره ی استعار و قدرت اروپا و امپراطوریهای پرتقال، اسپانی، هلند و انگلیس و فرانسه رم به اوج. پرفسور برینگ با استناد به یک پرفسور ایرانی که در دانشگاه اپسالای سوئد تدریس و پژوهش می کند سند زیر را در رابطه با آزادی مذهب و اقلیتهای قومی در هند آورده است:


”Akbar uppmuntrade också dialog mellan religioner och bjöd in företrädare för islam; hinduism, kristendom, judendom, brahmaner, jainister, siker m.fl. att delta i religondialoger i hans palats. Han vill utveckla en sorts förnuftsoreinterad religonstolkning som tog fasta på gemensamma och grundläggande moraliska normer och sanningar. Det handlade om en sammansmältande tendenser i en relgiontolkning som skulle höja blicken över sekteristiska gränser.


اکبر شاه اهل تساهل بود و طی فرمانروایی طولانی و با اقتدار خود، سهم عمده‌ای در ایجاد آرامش در شبه قاره هند و شکوفایی امپراتوری گورکانیان به عهده داشت. اکبر سعی در به توافق رساندن ادیان و مذاهب مختلف رایج در هند کرد. او همچنین دین جدیدی به نام دین الهی ابداع کرد که آمیزه‌ای از ادیان هندویسم، اسلام، سیک، مسیحیت، کارواکا و حتی زرتشتی به شمار می‌رفت. دوران فرمانروایی او و فرزندانش، تنها حکومت اسلامی ثبت شده در تاریخ است که بدون فشار خارجی اتباع غیر مسلمان حقوقی برابر با مسلمانان داشتند.

اکبر شاه تحت تأثیر شیخ مبارک و فرزندش ابوالفضل علامی قرار گرفت و بنیان این دین یا فرقه جدید را بنیان گذاشت. دین الهی نفس پرستی، شهوت، اختلاس، نیرنگ، افترا، ستم، ارعاب و غرور را نهی می‌کرد. کشتن حیوانات را عملی قبیح می‌شمرد و آزادگی، بردباری، پرهیز واجتناب از دلبستگی شدید به مادیات، تقوا، ایثار، دوراندیشی، نجابت و ملاطفت را از اصول کار خود قرار داده بود. این فرقه نوزده عضو داشت که یکی از آنها هندو بود. دین الهی روشی تلفیقی از آیین‌های موجود زمان بود. در حقیقت این روش به نص آسمانی اعتقاد نداشت و بیشتر یک سرگرمی روحی- فکری به شمار می‌رفت. در طی گذشت زمان نیز از یادها رفت و حتی خود اکبر نیز آن را فراموش کرد.[۶] این دین در واقع بیشتر همانند یک عقیده شخصی عمل کرد و کمی پس از درگذشت اکبر و همسرش به کلی محو شد.

بررسی ایدئولوژی ها و حتی تکامل تئوریهای علمی نشان از تحرک، پویائی و تکامل عقاید و تئوریهای علمی می دهد. توماس کوهن  که یکی از برجسته ترین شناخت شناسان علمی/فلسفی قرن بیستم می باشد در رابطه با تحول انگاره ها پارادایمهای علمی چنین می نویسد:

کوهن بر این باور است که نظریه های علمی هم جنبه های سلبی، تکاملی و همچنین انباشتی دارند و هر تئوری متداول و معتبر نقاط ضعفی دارد و انتقاداتی بر آن وارد است. هیچ تئوری مطلق و جهان شمول نیست. انتقاد به انگاره های علمی در نهایت خود، انطباق انگاره را زیر علامت سئوال برده و پارادایم جدید ارایه می شود. 

بررسیها و تجربه ی زندگی خود من نیز نشان از این نوع تجربه و تحول دارد. بررسی کتاب و نظریه های آن این نتیجه را می شود گرفت که برای مثال تفکر دوآلیستی و آئین میترائیسم تا زمانی در آسیای میانه، خاورمیانه و تمدنهای مدیترانه رایج بود ولی بعد مذهب یهودی در اعتراض به ستمگری و قهاریت حاکمان و صاحبان قدرت شکل گرفت. 

بعد از مدتی تیزی و دقت یهودیت کاسته شد و تبدیل به ابزار قدرت شد. در کنار دولتمردان قرار گرفت و یا خود تبدیل به قدرت حاکم شد. بعد از مدتی مسیحیت در اعتراض و یا تکمیل یهودیت قوام گرفت. متفکرین و کنشگران مسیحی دنبال آئینها و قوانین رفتند که بتوان به نیازهای آنها و جوامعی که آنها زندگی می کردند پاسخ گوید.

تا زمانیکه مسیحیت بعنوان یک مذهب/ایدئولوژی اعتراضی بود جاذبه بیشتری داشت ولی وقتیکه به ایدئولولوژی و سیاست تبدیل شد بعنوان نرم در آمد و لذا قابل چالش.