راههای تکامل حقوق بشر در ادبیات و گذر تاریخ ( پاره ی 24)

مناطق تحت کنترل کشورهای استعماری تا پایان جنگ جهانی دوم!

در رابطه با دوران امپراطوری انگلیس در کشورها/مناطق مختلف دنیا نظریات گوناگونی وجود دارد. دو نظر غالب است! نظری امروز بعد از آزادی و استقلال این کشورها و با بررسی تکامل اقتصادی و موسساتی کشورهای تحت سلطه ی انگلیس، حکم می دهد که دوران استعماری انگلیس به ایجاد موسسات دموکراتیک در این کشورها منجر شده و رشد اقتصادی و اجتماعی اکثر کشورهای مستعمره بعد از استقلال بسیار خوب پیش رفته است. از هندوستان، کانادا، هنگ کنک و ...مثال می آورند.


نویسنده: پرفسور اوه برینگ
اقتباس و تالیف: آراز م. فنی
2018-04-08

کلنیالیسم و سیاستهای حقوق بشری یک بام و دو هوای غرب (2)
در نوشته ی پیش به بررسی یک پریود مهم از تاریخ تکامل روابط بین الملل و حقوق بین الملل در اروپا بین سالهای 1915-1815 که قرن کنفرانسها و قرن طولانی صلح نیز نامیده می شود پرداختم. اشاره کردم که این قرن با زمان استقلال آمریکا و انقلاب فرانسه قرین بود. همچنان توضیح دادم که با شکست ناپلئون، طرح تقسیم مناطق اشغالی توسط ناپلئون در کنفرانس وین به تصویب رسید. در ضمن نوشتم که در این دوره قدرتهای کلنیالیستی مناطق اشغال نشده ی افریقائی و آسیائی را زیر سلطه ی خود گرفتند. غارت سایر مناطق با حداکثر سرعت و موثر بودن پیش می رفت. ابزار و شیوه های غارت متفاوت بود. برای مثال انگلیس از کمپانی هند شرقی و هدسون استفاده می کرد و ارتش انگلیس دخالت مستقیم در اداره ی امور نداشت. در عوض سایر قدرتهای استعماری، مناطق مستعمره را به خاک خود اضافه کرده بودند. فرانسه و روسیه برای مثال! دیگر اینکه کشورهای اروپائی قوانین جدیدی را تصویب و اجرا می کردند که مشارکت بیشتر شهروندان را در امور سیاسی بدنبال داشت. اینک بقیه مطلب.
 
اعلامیه نهایی کنگره ی وین
اعلامیه نهایی کنگره وین پس از امضای تمامی شرکت‌کنندگان در ۹ ژوئن ۱۸۱۵ شامل مصوبات زیر بود: تقسیم لهستان که عملاً از ۱۷۹۴ بین روسیه، اتریش و پروس انجام گرفته بود، جنبه رسمی یافت.
    دو سوم ایالت ساکس به پروس داده شد و کلیه متصرفات پروس پیش از حمله ناپلئون به رسمیت شناخته شد. بدین وسیله امپراطوری آلمان قدرت بیشتر یافت و رقابت کلنیالیستی با سایر قدرتهای اروپائی سرعت گرفت.
    تمامیت ارضی کشور سوئیس به رسمیت شناخته شد و استقلال سیاسی و اقتصادی آن تضمین گردید. ناگفته نماند که از همین زمان به بعد سیاست بیطرفی سویس در مقابل سایر کشورها/قدرتها بعد از استقلال برسمیت شناخته شد. پادشاهی ساردنی توانست کلیه سرزمین‌های خود را به جز بخش‌های کوچکی که به فرانسه و سوئیس بخشیده شد، حفظ کند. در نهایت کنفرانس وین به تقسیم جدید جهان و ایجاد نظم حقوقی و سیاسی جدید در مناطق اشغالی پرداخت! نوشته ی خود را با بررسی مختصری از عملکرد استعماری چند قدرت بزرگ اروپائی پیش می برم.

امپراطوری استعماری انگلیس و نقض حقوق مردم مستعمره
در رابطه با دوران امپراطوری انگلیس در کشورها/مناطق مختلف دنیا نظریات گوناگونی وجود دارد. دو نظر غالب است! نظری امروز بعد از آزادی و استقلال این کشورها و با بررسی تکامل اقتصادی و موسساتی کشورهای تحت سلطه ی انگلیس، حکم می دهد که دوران استعماری انگلیس به ایجاد موسسات دموکراتیک در این کشورها منجر شده و رشد اقتصادی و اجتماعی اکثر کشورهای مستعمره بعد از استقلال بسیار خوب پیش رفته است. از هندوستان، کانادا، هنگ کنک و ...مثال می آورند.

گروه دیگر با ارایه ی آمار، ارقام و دلایل، ادعا می کنند که آنچه انگلیس در دوران استعماری انجام داده کشتار و غارت مردم بومی بوده است. اگر امروز کشورهائی توانسته اند به رشد اقتصادی نسبی دست پیدا کنند و یا دموکراسی نسبی در آنها حاکم است، ربطی به سیاست استعمکاری انگلیس ندارد بلکه بر می گردد به امکانات مادی، فرهنگی و انسانی این کشورها قبل از اشغال انگلیس. مثال بازهم شبه جزیره ی هند، کانادا و قسمتهائی از چین است.

 استدلال این است که رشد اقتصادی و انسانی در چین و هند قبل از دوره ی استعمار نه تنها با غرب قرن هفده و هیجده برابری می کرد بلکه در سطح بالاتر از سطج تمدن موجود آنها قرار داشت. آنچه در این مناطق در دوره ی استعمار و پیش از استقلال آنها اتفاق افتاد غارت مستقیم و بیرحمانه ی ثروتهای مادی و انسانی این مناطق بود. انگلیس برای انتقال ثروت هندوستان و سایر مناطق تحت سیطره ی با کشتیهای تجاری خود نوعی کانال کشی کرده و غارت بصورت جریانی دو سویه انجام می شد. از یکطرف منابع معدنی، طبیعی و ادویه جات هند به اروپا/دنیا صادر می شد و از طرف دیگر سعی می شد کشاورزی هند به سایر نقاط وابسته شود. در اوایل استقلال هندوستان به وارد کننده ی مواد ساخته شده صنعتی و نیز محصولات خام کشاورزی خود تبدیل شد. محصولان صنعتی، چای، نمک و پارچه های تولید شده در انگلستان در هندوستان توزیع و فروخته شد!
 
آنچه که مسلم است روش اداره ی مستعمرات انگلیس با سایر قدرتهای استعماری فرق داشت. اکثر کشورهای استعماری از نیروی نظامی و موسسات سیاسی خود در اداره ی کشور تحت استعماربطور مستقیم استفاده می کردند ولی انگلیس معمولن کار را به شرکتهای تجاری سپرده و نظامیان بعنوان حافظین امنیت، مشاورین حکومتهای محلی و یا حکومت تلفیقی محلی و انگلیسی عمل می کردند. در هندوستان برای مثال قدرت اصلی در دست کمپانی هند شرقی بود. همکاری کمپانی هند شرقی با حکام دست نشانده ی محلی بسیار دقیق و حساب شده بود. مالیاتهای کلان، استخراج منابع طبیعی و خرید کالاهای ساخته شده ی محلی بصورت ارزان و نیز صدور کالاهای ساخته شده ی انگلیسی نمونه های گویائی از این گونه سیاستها بود.

 لعل جواهر نهر در بیوگرافی خود مینویسد: انگلیسیها در دورانی به هند آمدند كه هنوز انقلاب صنعتی در آنجا کامل نشده و ماشینهای بزرگ به وجود نیامده بود. شبه قاره‌ی هند از لحاظ صنعت، یكی از كشورهای پیشرفته ‌ی دنیا بود. اینها برای اینكه كار خودشان را پیش ببرند، صنعت هند را نابود كردند؛ طبقه‌ی متوسط هند را نابود كردند؛ پیدایش حركت به سمت دانش و صنعت را با انواع و اقسام تضییقها متوقف كردند. یك بیماری مزمن در كالبد یك ملت به وجود آوردند و تزریق كردند كه هنوز كه هنوز است، بعد از گذشت تقریباً صد و پنجاه سال از شروع استعمار (توجه: مبنع تاریخ نوشته ی نهرو است) در هند، این بیماری علاج نشده است. نهرو به تفرقه افکنی بین گروههای قومی و مذهبی در هند اشاره می کند که در دوره های مختلف باعث جدائی پاکستان، بنگلادش، کشمیر و سایر مناطق تحت منازعه بین مذاهب و اقوام ساکن در هند قبل از استقلال پیش رفت! ناسیونالیسم جدید در هند از این گونه سیاست  پیروی می کند.

دولت انگلیس در زمان استعمار شبه‌ قاره هند، یک دستورکار اقتصادی و خشنی را دنبال می‌کرد. دستورکاری که با همراهی کمپانی هند شرقی تدوین شده بود. شبه‌ قاره تحت «راج بریتانیا» حکومت انگلیس بر هند، دچار قحطی‌های بی‌شماری شد که بدترین آن‌ها در بنگال اتفاق افتاد. این قحطی‌ها از سال 1770 آغاز شد و سپس در سال‌های 1783، 1866، 1873، 1892، 1897 و 1943 تکرار شد. یکی از دلایل مهم کشته شدن میلیونها نفر در قحطی سال 1943 از بین رفتن آن روابط تولیدی، اقتصادی و اجتماعی بود که توسط انگلیسی ها پیاده شده بود. راج بریتانیا و یا حکومت بریتانیا زیر نظر مستقیم کمپانی هند شرقی عمل می کرد.

البته شبه ‌قاره هند در گذشته هم با قحطی دست و پنجه نرم کرده بود، اما قحطی‌های دوران استعمار انگلیس یک تفاوت بسیار اساسی با قحطی های قبلی داشت: قحطی‌های قبلی به طور طبیعی پیش می‌آمد، در حالی که قحطی‌های دوران استعمار، علاوه بر دلایل طبیعی، بدلیل تخریب پیش ساختهای اقتصادی و ساختارهای اجتماعی بود. پیش از استعمار انگلیس، قحطی‌ها نتیجه تغییر در شرایط اجتماعی و جغرافیایی و یا پیامد بلایای طبیعی بود و حاکمان بومی احتمالن تلاش خود را می‌کردند تا هرچه سریعتر و مؤثرتر، برای جلوگیری از گسترده ‌تر شد ابعاد بحران، اقدام کنند.

این در حالی بود که در دوران استعمار انگلیس، بسیاری از قحطی‌ها با بلایای طبیعی شروع می‌شد، اما ادامه آن و کشته شدن میلیون‌ها نفر در اثر این قحطی‌ها، نتیجه مستقیم تصمیمات حقوقی و مالیاتی خشن انگلیسی‌ها بود. مثلاً اگر فرا رسیدن موسم بارندگی تأخیر ایجاد می‌شد در شرایط طبیعی نباید موجب قحطی می‌شد، اما آن‌چه قحطی را به وجود می‌آورد، بهره‌برداری انگلیسی‌ها و بلکه مصادره منابع طبیعی شبه‌ قاره به نفع کمپانی هند شرقی و دولت انگلیس بود.
شواهد تاریخی به خوبی نشان می‌دهد که انگلیسی‌ها خشن تر از مغول‌ها بودند. در دوران حکومت مغول‌ها در شبه ‌قاره هند، دهقانان مجبور بودند 10 تا 15 درصد از محصول برداشت ‌شده خود را به حکومت بدهند. این خراج، در خزانه‌ای نگه‌داری می‌شد و سوپاپ اطمینانی بسیار قوی برای خود دهقانان فراهم می‌کرد تا اگر در آینده، شرایط آب و هوایی، برداشت محصول آنان را با مشکل مواجه کرد، حکومت تضمین کند که از آن‌ها حمایت خواهد کرد.

این در حالی بود که سال 1765 "پیمان الله‌آباد" میان انگلیسی‌ها و علی گوهر موسوم به "شاه عالم دوم"، امپراتور وقت، به امضا رسید و کمپانی انگلیسی هند شرقی وظیفه جمع‌آوری این خراج را به عهده گرفت. این خراج که انگلیسی‌ها اصرار داشتند نام "مالیات" را بر آن نگذارند تا جلوی شورش‌های مردمی گرفته شود، بعد از امضای قرارداد از 15 درصد به 50 درصد افزایش یافت.
   
روسیه و قدرت رو به افزایش تزاران روس
     روسیه تا پیش از قرن هجدهم یک حکومت متوسط و نه چندان نیرومند  در خاور اروپا بود و وسعت آن چندان زیاد نبود. تا اینکه در آغاز قرن ۱۸ میلادی و با اصلاحاتی که پتر کبیر انجام داد، این کشور به یک امپراتوری پهناور و نیرومند تبدیل شد. قبلن نوشتم که با قدرت گرفتن روسیه، رقابت بین روسیه و انگلیس از یکطرف روسیه و سایر قدرتهای اروپائی از طرف دیگر به تنشهای موجود در اروپا افزود. لشکرکشی ناپلئون به روسیه و شکست ناپلئون، علیرغم تضعیف نظامی، سیاسی و کاهش جمعیت درهای جدیدی را بروی روسیه گشود.

 بطور عموم می شود گفت که از همین زمان روسیه طرحهای توسعه طلبانه ی خود را برای تبدیل شدن به هژمون جهان و یا اروپا شروع کرد. روسیه عملن بعنوان رقیب انگلیس بحساب می امد. در عین حال روسیه به دنبال آن بود كه در برابر خسارتهای ناشی از انقلاب فرانسه، مناطق دوک نشین ورشو را تحت تصرف داشته باشند و پس از آن قدرت خود را تدریجن  به مناطق تحت سلطه ی امپراتوری عثمانی در حوزه بالكان افزایش دهد. مهمترین اختلاف روسیه و اتریش حوزه بالكان بود.

سرزمین روسیه در دوره ی رومانف ها بخشهای مهمی از مغولستان، آسیای میانه، قفقاز، اکرائین و بخشهائی از منطقه ی بالتیک و قسمتهائی از لهستان را در بر می گرفت. با ایران و ترکیه برای اشغال بخشهائی  از این کشورها، در ستیز بود. عهد نامه ی ترکمنچای و گلستان برای ایرانیان نامهای آشنائی هستند! شیوه ی حکومت روسیه در مناطق اشغالی، ضمیمه کردن خاک مناطق اشغالی به روسیه و الحاق همه جانبه ی این مناطق یعنی الحاق سیاسی، اقتصادی و اجتماعی در ساختارهای موجود حکومت روسیه تزاری بود. من آمار دقیقی در رابطه با تعداد کشته شدگان سایر اقوام در روسیه را ندارم و فعلن از پرداختن در این مورد نیز به همین دلیل پرهیز می کنم. امیدوارم که در رابطه با بررسی انقلاب اکتبر و نتایج حقوقی، اقتصادی و سیاسی آن، بتوانم به موارد نیز بپردازم!

لئوپولد، بلژیک و نسل کشی مردم کنگو
بلژیک امروز یکی از کشورهای بسیار کوچک اروپائی است و در گذشته نیز قدرت بزرگی نبود ولی اشغال کنگو توسط نیروهای شاه لئوپولد، تبدیل کنگو به ملک شخصی شاه و کشتار مردم کنگو نمونه ی بسیار خوبی برای توضیح سیستم استعماری و نقش ویرانگر قدرتهای اروپائی در غارت سرمایه های اقتصادی و انسانی، عقب نگه داشتن و عقب افتادگی مردم غیر اروپائی است.

کنفرانس برلین در سال 1885-1884 اداره ی منطقه ی آزاد کنگو را بنا به پیشنهاد شاه لئوپولد به ایشان/بلژیک سپرد. هدف این بود که مردم کنگو را از دست برده فروشان عرب نجات دهند. کمیته ی و حرکت ضد برده داری از این پیشنهاد حمایت کرد و کنگو زیر نظر شاه لئوپولد قرار گرفت. این کلنی بطور رسمی زیر نظر دولت بلژیک نبود بلکه شاه و خانواده ی ایشان مسئول اداره ی منطقه ی "به اصطلاح آزاد" کنگو بودند. بدین ترتیب همه ی این منطقه به پروژه ی شخصی شاه لئوپولد تبدیل شد.
پروژه ی اشغال کنگو بسیار سودآور بود. اول با جمعآوری عاج فیل و بعد با استخراج کائوچو از درختان لیان. برای استخراج کائوچو کارمندان و مسئولینی که زیر نظر لئوپولد کار می کردند به ایجاد سیستم برده داری جدیدی دست زدند. تقریبن همه ی مردم بومی به کار کشیده شدند. اغلب بدون دستمزد و تنها با دریافت حداقل معاض زندگی. تعداد زیادی از خانواده های این برده ها/کارگران از گرسنگی مردند و یا با دست زدن به شورشهای بدون برنامه و کور کشته شدند. سرکوب خشن جواب سربازان و نیروهای نظامی لئوپولد بود. برای جمعآوری کارگران سربازان به دهکده ها می رفتند. مردان، از آنجائی که می دانستند چه سرنوشتی در انتظارشان است ده را ترک می کردند و سربازان به دستگیری زنان و بچه ها اقدام می کردند و بعد مردان را مجبور به بازگشت می شدند. سپس آنها را به زور به جنگلها برای تهیه ی کائوچو و به مزارع برای کار کشاورزی ارسال می کردند. کارگزاران لئوپولد ارتش منظمی را برای سرکوب و نیز ایجاد سیستم تولید اجیر کرده بودند.
 
گرسنگی، فقر، سنگینی کار و تحقیر مردم کنگو چنان بالا گرفت که مردم دست به شورش زدند. کشتار بی سابقه بود. قبلن با کشتیهای کائوچو که به بلژیک حمل می شد سلاحهای مورد نیاز ارتش به کنگو حمل شد. دستور این بود که سرکوب می بایست خشن، سریع و موثر باشد. صدها هزار نفر در این شورشها مردند. برای شمارش تعداد مردگان دستهای آنها را قطع کرده تا امکان شمارش درست انجام گیرد. هدف از شمارش ارزیابی موثر بودن کشتار توسط نیروی نظامی و سلاحهای مورد استفاده بود.

اخبار کشتار در کنگو نماند و به خارج درج کرد. انعکاس کشتار مردم کنگو توسط مطبوعات آزاد و متعهد با تعدادی عکس پخش شد. جرج واشینگتن ویلیامز یکی از وکلای آمریکائی به پخش اخبار نسل کشی پرداخت. در انگلیس ادموند دنته مورل یک روشنفکر و پابلیسیت فرانسوی مقیم انگلیس با توجه به خدمت در نیروی دریائی در لیورپول به اسنادی دست یافت که با پخش آنها توانست پرده از جنایات لئوپولد و کارگزاران استعماری او در کنگو بردارد. واکنش مردم، نهادها و انجمنهای ضد برده داری سریع و موثر بود. اولین موسسه ی حقوق بشری در این کار با نوشتن مطالب و پخش آن، افکار عمومی مردم اروپا را بیدار و اگاه ساخت. در این دوره ی بیست ساله ی بسیار شنیع استعمار بلژیک بین 10-8 میلیون از مردم کنگو زیر یوغ برده گی و شورش بر علیه بردگی به قتل رسیدند.
 
نویسندگان بزرگی به تصویر خشونت و بیرحمی مزدوران لئوپولد شاه بلژیک پرداختند. مارک تواین یکی از پیشقدمان در این کار بود. در این میان نوشته ژوزف کنراد با عنوان "دل تاریکی" تبدیل به یکی از جاودانه های ادبیات گشت. بعدها این کتاب یکی از منابع بررسی سیستم کلنیالیستی، توسط ژان پل سارتر، امه سزر، فانون، ادوارد سعید و سایر تئوریسینهای مکتب پساکلنیال تبدیل شد.

زوال ترکیه ی عثمانی و قدرت گرفتن ترکهای جوان
بعد از شکست تزار نیکولای در جنگ کریمه در سال 1856 شرایط جدیدی در روابط قدرتهای اروپائی پیش آمد. در درگیری بین روسیه و ترکها، غرب و آلمان از ترکیه (مرد بیمار اروپا) در مقابل تزار حمایت می کردند. کنفرانس پاریس در مقابل حمایت از چهارچوب مرزهای ترکیه و استقلال آن شروع به مطرح کردن پیش شرطهائی در رابطه با رعایت حقوق بشر در ترکیه می کند. کشورهای اروپائی در کنفرانس پاریس خواهان رفرم در قوانین مدنی ترکیه و بخصوص حمایت و رعایت از حقوق شهروندان مسیحی ترکیه، آسوریها و ارمنی ها را پیش می کشند. نتیجه ی صلح پاریس را می توان بعنوان اولین حرکت رسمی در حمایت از حقوق اقلیتها بخصوص اقلیتهای مذهبی بحساب آورد.

چند سال بعد در مناطق تحت اشغال ترکیه، در سوریه شورشها/درگیریهائی بین مسلمانان و مسیحی ها  در گرفت. نتیجه ی جنگ در سال 1860 کشتار تعداد زیادی از مسیحیان بدست مسلمانها/ترکها بود. کنفرانس دیگری در پاریس برگزار می شود و ترکیه را مجبور به امضای یک پرتکل می کند که امکان دخالت فرانسه  در این قسمت از خاورمیانه را میسر می سازد. اگر چه مدت این ماموریت کوتاه بود ولی برای اولین مرتبه به کشورهای اروپائی این امکان را می دهد که در رابطه با حفظ حقوق مسیحیها و یا طرفداران آنها از نیروهای نظامی استفاده کنند!

در سال 1876 مسیحیهای بلغارستان با توجه با شرایط جدید بین المللی، برعلیه اعمال فشار حکومت ترکیه به این گروه، دست به شورش می زنند. ترکیه به سرکوب شورشیان می پردازد و طبق اطلاعات ثبت شده حدود 12000 تن از اتباع مسیحی بلغارستان به قتل می رسند. تبلیغ بر علیه ترکیه اوج می گیرد و افراد با نفوذ، کلیسا و گروههای مسیحی، کشورهای متبوع خود را برای مداخله تحت فشار قرار می دهند. روسیه، آلمان و اتریش/مجارستان بطور مشترک از ترکیه می خواهند که به حقوق اقلیتهای متبوع خود احترام بگذارد. فرانسه و ایتالیا نیز به این گروه می پیوندند. دیسرائیلی نخست وزیر محافظه کار انگلیس از استقلال و حفظ مرزهای ترکیه حمایت می کند.  دلیل این امر امکان کنترل قدرت روسیه در منطقه! در مقابل گلادستون مخالف لیبرال دیسرائیلی از تعهد مشترک اروپا به حقوق بشر صحبت می کند و خواهان مداخله می شود.
این مذاکرات نتیجه ی عملی نداشت  و در نتیجه روسیه بطور یکطرفه به مداخله می پردازد و در سال 1877 بلغارستان توسط نیروهای روسی اشغال می شود و استانبول در معرض آتش نیروهای روسی قرار می گیرد.
کنفرانس دیگری در برلین تشکیل می شود که قدرت روسیه را محدود می کند. مترنیخ هدایت کننده ی کنفرانس است. صربستان، مونتنگرو و رومانی از زیر قدرت و تسلط ترکیه خارج می شوند. پروسه ی استقلال بلغارستان نیز در شرف تکوین است. اصل استقلال ملل و مسئله ی خودمختاری خلقها که در کنوانسیونهای سازمان ملل تصویب شده است در این کنفرانسها و مذاکرات تدوین می شوند. کنفرانس برلین در حمایت از مسیحی های ارتدکس بالکان امید تازه ائی در بین ارمنیها و مسیحیهای مقیم ترکیه بوجود می آورد.

جنوساید/نسل کشی در آناتولی
ترکیه ی دوره ی عثمانی بخصوص استانبول مرکز تجارت، صنعت و بخشن تجمع فیلسوفان، ادیبان و دانشمندان بود لذا دوره هائی از حکومت عثمانی و ترکیه را میتوان بعنوان جامعه ی چند ملیتی و چند فرهنگی بحساب آورد. یهودیان، مسیحیان، کردها، یونانیها، آته ئیست ها و نحله های گوناگون اسلامی در استانبول همزیستی مسالمت آمیز داشتند. با تضعیف و از بین رفتن حکومت عثمانیها و بی ثباتی داخلی سیاسی و ناامنیتی اقتصادی با فشاری که از طرف غرب و روسیه برای اشغال مناطق تحت اداره ی دولت ترکیه می آمد این بردباری فرهنگی را کاهش داد.

اگاهی سیاسی بین گروههای ارمنی، تشکیل احزاب سیاسی که بخشن با حمایت روسیه و یا ارمنیهای انقلابی از روسیه همراه بود منجر به تنشهای سیاسی و اجتماعی گوناگون در ترکیه گشت.  ترکهای جوان برای حفظ چهارچوب ارضی به شیوه های بسیار خشن سیاسی/نظامی دست زدند. از کردها و چرکسها و حتی مجرمین سیاسی برای سرکوب ارمنی ها استفاده کردند. باید اشاره کرد که کشیشهای ارمنی از رادیکال شدن ارمنیهای ترکیه و مداخله ی انقلابیون وحشت داشتند و بخشی از ارمنیها که در زندگی تجاری موفق بودند مایل به سیاسی شدن/رادیکال شدن شهروندان ارمنی ترکیه نبودند. اما جامعه ی بی ثبات ترکیه با توجه به شرایط جدید بین المللی، و بدلیل ترس جکومت برای از ازهم پاشیدن کشور، از وسایل و ابزار قرون وسطائی در برخورد با غیر خودیها استفاده کرد و سیاست قتل عام ارمنیهای را پیش برد. در سالهای آخر قرن هیجده و اوایل قرن نوزده نزدیک به یک میلیون نیم شهروند ارمنی ترکیه کشته شدند. بخشی در مسیرراههای تبعید، بخشی توسط کردهائی که اجیر حکومت بودند و بخشی توسط ارتش منظم ترکیه!

گرچه کردها، ترکها و سایر ملیتهای مقیم ترکیه فعلی را نمی توان بدلیل اعمالی که حکومتهای سابق ترکیه و نیز خیانت گروهی از کردها به سایر ملیتها اعمال کرده اند محکوم کرد و یا مورد بازخواست قرار داد ولی با توضیح و تشریح اتفاقات تاریخی و دلایل و چگونگی شکل گرفتن آن موارد، می توان به شهروندان معاصر در منطقه/جهان که اغلب حافظه و آگاهی تاریخی آنها ضعیف عمل می کند هشدار داد که اکنون نیز آن خشونتها تکرار می شوند!

ادامه دارد

در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید.