علم روابط بین الملل و تحلیلی از آنارشیسم سیاسی در جهان امروز (فصل اول)

علم روابط بین الملل و تحلیلی از آنارشیسم سیاسی در جهان امروز

ملی گرائی افراطی، بحران هویت و بحران در روابط بین الملل

 

(فصل اول)

 

پژوهش: آراز فنی

 

مفاهیم، تئوریها، متدولوژی و حوزه های پژوهش روابط بین الملل:

دنیائی که در آن زندگی می کنیم، دنیای بسیار وسیع، متنوع  و از لحاظ فرهنگی و سیاسی پیچیده است. چند مثال ساده: در هفته ائی که گذشت پارلمان انگلیس طرح خروج از اتحادیه اروپا را که ترزا می و دولت وی با اتحادیه ی اروپا به توافق رسیده بودد را با اکثریت آرا رد کرد. روز بعد پیشنهاد خلع ید ازوی که از طرف حزب کارگران (سوسیال دموکرات)  به مجلس ارایه شده بود نیز رای کافی نیاورد. چهار حزب میانه و سوسیال دمکراتهای سوئد بعد از مذاکرات طولانی بر سر تشکیل دولت توسط حزب سبز و سوسیال دموکراتها به توافق رسیدند. بازار کار و مسکن لیبرالیزه می شود. برای ایزوله کردن راستهای راسیست – دموکراتهای سوئد – حزب چپ به این لیبرالیزه شدن جامعه رای مثبت داد. ترامپ مانع مسافرت کاری رئیس دمکرات مجلس نمایندگان آمریکا پلوسی به اروپا می شود.

نظم لیبرالیستی بین المللی در چند کشور دنیا شکست خورده و رهبران پوپولیست آنها ساختار سیاسی موجود دنیا را به چالش کشیده اند. دونالد ترامپ در آمریکا، ویکتور اوربان در مجارستان، پوتین در روسیه، اردوغان در ترکیه، شی جین پینگ رئیس جمهور چین و پاره از رهبران اسکاندیناوی (مسئولین دولت های دانمارک و نروژ) از سیاستمداران پوپولیستی هستند که سیاست را به گونه ی دیگری تاویل و عمل می کنند.

 این در حالی است که احزاب دست راستی و پوپولیستی در خیلی از کشورهای اروپائی درصد قابل توجهی از رای مردم را با خود دارند. برای مثال دموکراتهای سوئدی –  که یک حزب فاشیستی هست – اکنون به لحاظ رای دومین حزب سوئد هست. همین طور است در هلند، فرانسه، آلمان، ایتالیا و غیره. چرا؟ هیچ جواب کوتاه و ساده ائی برای تشریح، آنالیز و پژوهش این تغییرات سیاسی، مشکلات، اختلافها و جنگهای تجاری و حتی جنگهای نظامی در بین انسانها/جوامع وجود ندارد. همه ی تئوریهای موجود در رابطه با زندگی و محیط زیست انسانها ساده کردن آنچه که در بیرون از ذهن پژوهشگر ها می گذرد خواهد بود. البته واقعیتها به تاویل هر پژوهشگر. بدین ترتیب ما با واقعیتهای زیادی روبرو خواهیم بود. شاید به اندازه ی تئوریها و یا تئوریسینها. مقاله هائی که بعد از این تدوین و ارایه خواهد شد در خدمت معرفی تئوریها، منظرهای فکری، تئوریسینها و اندیشه های مطرح در روابط بین الملل خواهد بود. بدین ترتیب این مقاله ها بیشتر توضیحی و آنالیزی خواهد بود تا رد و یا قبول این و یا آن نظریه.

 

یکی از شاخه های علوم اجتماعی که به بررسی روابط انسانها در سطح کلان و بین المللی می پردازد علم روابط بین الملل (بعد از این روابط بین الملل) است. روابط بین الملل یک رشته ی علمی جوان، جالب و شگفت انگیزی است که حوزه ی پژوهش آن – همانطوریکه در مقاله ی پیشین اشاره کردم – بررسی زندگی مردم، مسایل سیاسی و تکامل فرهنگهای مناطق گوناگون دنیا است. محدوده ی زندگی هر فرهنگی و پیچیدگی زندگی گروههای اجتماعی و میانکنش/تاثیر متقابل روابط  و اختلافهای آنها در پروسه ی تکامل دوره های گوناگون اجتماعات انسانی، روابط بین الملل را در مقابل یک چالش علمی واقعی قرار می دهد. در دنیائی که بیش از هشت میلیارد انسان در آن زندگی می کنند و شیوه های زندگی مردم اینقدر هم متفاوت هست، همیشه حوادث جدید روی می دهد، دگرگونیهای سیاسی اتفاق می افتد و مطالب جدیدی منتشر می شود و همیشه پدیده های نادیده و ناگفته برای بررسی و کشف وجود دارد

چهار چوب، تاریخچه و محدوده ی کار

مفهوم و عنوان روابط بین الملل یک مفهوم لیبرالیستی از روابط سیاسی بین جوامع انسانی مدرن هست. رئالیستها به روابط دولتها به آن شکلی که لیبرالها به آن نگاه و آنرا تاویل می کنند باور ندارند. بطور عموم تئوری و کارکرد دولتهای ملی در مرکز تحلیلهای رئالیستها قرار دارد. همینطور است  در تحلیل های مارکسیستها. مارکسیستها روابط ملی و جهانی را به جای روابط بین الملل پیش می کشند و تاکید روی مبارزه ی طبقاتی قرار دارد.

 روابط بین الملل مدرن بعد از جنگ جهانی اول متولد شد اما به شکل یک درس دانشگاهی بعد از جنگ جهانی دوم پا گرفت. اولین تئوری مطرح در روابط بین الملل رئالیسم قدرت بود. بعدها منظرهای فکری و تئوریک دیگری، با رشد آئینهای دموکراتیک و موسسات بین المللی، تئوریهای رئالیسم قدرت را به چالش کشیدند. در اینجا قابل یادآوری می بینم که رئالیسم قدرت چند نحله ی فکری را در درون خود پرورش داده است. رئالیستهای ساختار گرا/تهاجمی و رئالیستهای نو/دفاعی. توجه به تکامل سه مورد و یا کاتگوری در بررسی روابط بین الملل حائز اهمیت است. این سه کاتگوری عبارتند از کانسپتها/مفاهیم، تئوریها و متدهای پژوهش.

اگر بطور دقیقتری بخواهم حوزه های عمل روابط بین الملل را رسم کنم، می شود گفت که روابط بین الملل کلاسیک، منظر تئوریکی است که روابط بین دولتها/کشورهای عضو سازمان ملل را بررسی می کند. البته حوزه های مطالعه ی روابط بین الملل جدید پا را فراتر از این محدوده گذاشته و به بررسی سایر بازیگران بین المللی نیز می پردازد. از جمله ی این بازیگران می توان از نهادهای سازمان یافته ی مدنی، شرکتهای بزرگ فرا ملیتی، ارگانها و نهادهای فراملی سیاسی چون اتحادیه ی اروپا، ناتو و سایر سازمانها و همکاریهای منطقه ائی نام برد. برای مطالعه همه ی این حوزه های اجتماعی، علم روابط بین الملل از زیرشاخه ی علمی خود یعنی اقتصاد سیاسی بین الملل کمک می گیرد. طبیعی است که درک و آنالیز رویدادهای گوناگون در حوزه های مهم اجتماعی به تنهائی میسرنیست و روابط بین الملل نیز این ادعا را ندارد.

یکی از دلایلی مهمی که بررسی پدیده های انسانی را مشکل می کند این است که تغییرات اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و حتی فرهنگی در عصر جدید بسیار سریع بوده و متاسفانه علیرغم تلاش موسسات علمی ملی و بین المللی برای درک و توضیح این دگرگونیها، نه روابط بین الملل و نه سایر علوم اجتماعی، آنالیزهای همه جانبه وکامل – برای مثال در باره ی علت وقوع جنگها، ترور، فقر گسترده و کمبودهای اجتماعی – خیلی موفق نبوده و قدری کند عمل می کنند. البته این مسئله طبیعی است. پژوهشگران روابط بین الملل و سایر حوزه های پژوهشی علوم اجتماعی به پیشگوئی نمی پردازند، لذا تحلیل ها در بهترین حالت همزمان با وقوع و یا بعد از تکوین حوادث و رویدادها تدوین و ارایه می شود. موضوع عمده ی بررسی همه ی تئوریهای مطرح در روابط بین الملل روی کارکرد موسسه ی دولت و سایر سازمانهای اجتماعی/اقتصادی دور می زند. البته منظرهای فکری چون لیبرالیسم، فمنیسم و پساکلنیالها حوزه ها و ساختارهای دیگری را نیزمورد توجه قرار می دهند. برای اکثر آنها افراد و گروههای فرهنگی در مرکز اهمیت قرار دارند.

بهر صورت بعد از گذشت بیش از سیصد سال از تشکیل دولتهای ملی، که پیدایش آن حاصل تاثیرعوامل گوناگون در تکامل سیاسی و موسساتی جوامع و دولتهای اروپائی بود، این نهادهای سیاسی هنوزنتوانسته اند به ایده آلهای عصر روشنگری دست یافته و صلح، برابری،  ثبات و امنیت را نه در کشورهای متبوع خود و در سطج بین المللی برقرار کنند. قدری به عقب برگردیم! در سال 1648 صلحی – اگر چه موقت – بین دولتهای اروپائی پس از پایان جنگ‌های سی ساله مذهبی در اروپا (۱۶۱۸–۱۶۴۸) در وستفالی، یکی از شهرهای کوچک اروپائی که امروز در آلمان قرار دارد منعقد شد. در این پیمان تمام کشورهای اروپایی به جز بریتانیا و لهستان شرکت داشتند. پیمان وستفالیا نخستین پیمان صلح چند جانبه پس از رنسانس در اروپا است. این پیمان بعدها منجر به معاهدات بزرگ مشابهی بین کشورهای اروپائی شد که سرانجام به تعهدات بین المللی بزرگتر و مهمتری منتهی شد که منجر به شکل گرفتن نهادهای حقوقی و سیاسی بین المللی گشتند.

در این پیمان، برای نخستین بار حقوق برابر و یکسان بین کشورها به عنوان واحدهای سیاسی مستقل مطرح و مورد پذیرش قرار گرفت. مطابق این پیمان کشورهای مستقل حق تعیین سرنوشت خود را کسب کردند. خیلی از پژوهشگران علم تاریخ، علوم سیاسی و علم روابط بین الملل این پیمان را سرآغازی برای تشکیل نظم جدید جهانی – تشکیل دولتهای ملی – موسسات حقوقی و بین المللی از آن جمله جامعه ی ملل و سازمان ملل می دانند.

از نتایج دیگر قرارداد صلح وستفالیا

توافق دولتهای اروپائی در وستفالیا در سال ۱۶۴۸ رسمن به جنگهای مذهبی و ملی بین دولتهای اروپائی، البته بطور موقت نقطه ی پایان گذاشت. با این توافق طرفداران مذهب کالون/پروتستانها آزادیهای نسبی در پیروی از مذهب خود را بدست آوردند. آلمان تضعیف شده و بخش‌هایی از آلمان غربی و بخشی از آلزاس و سه شهر متس، تول و وردن به فرانسه تعلق گرفت وبدین ترتیب کنترل منطقه مرزی فرانسه-آلمان و پایگاه‌های عالی برای عملیات نظامی آتی در آلمان، به دست فرانسه افتاد. سوئد و دولت‌های آلمانی براندنبورگ و باواریا اراضی در آلمان بدست آوردند. امپراطوری هابسبورگ در اتریش هم چیزی از دست نداد و تنها از اقتدار سیاسی آن‌ها کاسته شد.

 مناطق مختلف امپراتوری مقدس روم که شامل بیش از سیصد حکومت کوچک و بزرگ بود، عملاً به صورت دولت‌های مستقل درآمدند و به رسمیت شناخته شدند و امکان فرم دادن به سیاست خارجی خود کسب کردند. بدین ترتیب به اقتدار امپراتوری مقدس روم به عنوان یک واحد سیاسی پایان داده شد ولی از طرف دیگر تفرقه میان دولتهای آلمانی را عمیق‌تر کرد. صلح وستفالیا عملن شروعی بود به جدائی دین از دولت و تکامل دولتهای ملی و سکولار در اروپا.

 

بیورن هتنه پژوهشگر و پروفسور در روابط بین الملل دانشگاه گوتنبرگ در توضیح تکامل این پروسه از شکل گیری جوامع/کشورها؛ از سه دوره صحبت می کند: عصر پیش- وستفالیا، دوران وستفالیا و در نهایت عصر پسا- وستفالیا که کشورهای غربی و دموکراتیک در آن عصر عمل می کنند. مشخصه ی اصلی دوره ی پیش وستفالیا وجود قدرتهای بزرگ منطقه ائی هست که برای تعریف آنها  عمومن از واژه ی امپراطوری استفاده می شود. هر کدام از این امپراطوریها مناطق تحت سلطه ی خود را داشتند که اقوام و گروههای گوناگون فرهنگی و اجتماعی در چهارچوب و یا زیر سلطه ی آنها زندگی می کردند. عصر مدرن را عصر صنعتی نیز تعریف کرده اند که در این عصر کشورهای صنعتی با استفاده از تکنیک و عقل گرائی در تولید شرایطی را بوجود آوردند که به قطببندیهای بزرگ سیاسی و اقتصادی منجر شد. رقابت و جنگهای طولانی (جنگ جهانی اول و دوم) و ایجاد دولتهای ملی و رفاه ملی نتیجه ی تکامل سیاسی در این عصر است.

پایان نظامهای امپراطوری کلاسیک

نظام امپراطوری قدیم با افول قدرت ناپلئون پایان یافت اگرچه خود ناپلئون در صدد تشکیل یک امپراطوری قدر قدرت در اروپا و دنیا بود. سامان جدید سیاسی که هنوز هم ادامه دارد استوار بود/هست به وجود دولتهای ملی. ناسیونالیسم و قدرت یک ملت برتر در هر کشوری پایه ی ایدئولوژیک این موسسه سیاسی مهم در دنیا است. طبق این نظریه ملت و دولت ملی به معنی امروز کلمه در دوره ی تسلط امپراطوریها وجود نداشت و طبیعی است که نظریه های پیش مدرن در سیاست و فلسفه ی سیاسی نمی توانند به مشکلات امروز روشن افکنی کنند، اگرچه متفکرینی چون توسیدوس، هابز، جین بوردن و ماکیاولی را می توان از بنیانگذاران روابط بین الملل یاد کرد. ازبنیانگذاران و تئوریسینهای مدرن روابط بین الملل می توان هانس مورگانتاو و ادوارد هالت کاررا نام برد. نظریات این دو تئوریسین با عنوان رئالیسم قدرت مشهور است.

شاخص مهم دوره ی وستفالیا/مدرن تشکیل دولتهای ملی در غرب اروپا بخصوص اسپانیا، فرانسه و انگلیس است. ارنست گلنر و پاره ائی از کارشناسان مسایل ملی و بین المللی آشیانه  و محل تولد دولتهای ملی و حرکتهای ملی را منحصر به این محدوده ی جغرافیائی می دانند. سایر حرکتهای ملی/قومی، که قدری بعد اروپای شرقی و سایر مناطق دنیا چون موجی بزرگ در نوردید، از نوع ملی ندانسته و از آنها بیشتر با عنوان حرکتهای فرهنگی/قومی نام می برند. اگر چه ملتگرائی بعنوان یک پدیده ی فرهنگی تعریف می شود دوران وستفالیا را با تکامل مدرنیته و سکولاریسم و یا صنعتی شدن اروپا نیز توضیح می دهند.

دغدغه ی سیاسی دولتهای مدرن در کشورهای دموکراتیک جوابگوئی به چند مسئله ی مهم ملی یعنی هویت ملی، رفاه اجتماعی و امنیت در جامعه است. پرهیز از جنگ، ایجاد امنیت عمومی، رفاه عمومی نسبی و دست زدن به تمهیدات و برنامه هائی که به تضمین توسعه ی تکنیکی و تولید مایحتاج عمومی منتهی شود از وظایف دولتهاست. از سایر وظایف مهم سیاسی و اجتماعی حمایت از تشکیل و تکامل موسسات صنفی و فرهنگی است که  که بایست کارکرد دولتها را تکمیل کند و گاهن نیز اگر دولتها به وظایفف خود عمل نکنند  در مقابل دولتها قرار بگیرد.